ممکن است همه فراموش کنند
اما زندانبان،
نه.
همه مرا فراموش میکنند
میتوانند.
اما تو مرا،
نه.
ممکن است همه فراموش کنند
اما زندانبان،
نه.
همه مرا فراموش میکنند
میتوانند.
اما تو مرا،
نه.
و تمام خستگی هایم را بمک
میخواهم آرام بگیرم
حلالت،
بیشتر از شیر مادر.
من فقط دستانم را می خواهم
که به گور ببرم
– از مچ –
که با آنها خودم راکشته اند
– خودم را نوشته اند –
وصیت می کنم :
دستانم را
– از مچ –
قطع کنند
و در گور
به پشت بخوابانند
– رو به دعا –
و در گوششان – به نجوا –
– سرخ –
بخوانند :
اشهد ان لا شهید الا شما
اشهد ان لا شهید الا شما
اشهد ان لا شهید الا شما
و تنم بوی گند رطوبت میدهد
و از سرو رویم گنداب میچکد
پاهایم دو ستون مضحک بی بنیه اند
و دستانم چونان دو شاخه خشکیده بر درختی
و سری ،که سردرد تمام سرها را درخود دارد
ولی با اینهمه، قلبم هنوز
بسان کودکی سربراه، دارد راه خود را میرود
چنان مادر مرده ای
در سوگ مادر
به حرمت تمام زندگان این زمان
که زندگانیشان را
بر صورت این دنیا تف کردند
و دنیا،
چیزی جز یک سیلی سرد سنگین
در گوششان زمزمه نکرد.
کمتر از سگ برآن برینیدو
بوی تعفنتان
شامه سگان را هم بیازارد
حرمت برای خودتان که نه،
ندارید شما،حرمت
اگر داشتیید...........استغفرالله
دنیا ملک پدریتان است.
اگر نیست؟
چرا بوی تعفن دنیا و
گور پدرتان یکی است؟
باز میگویمتان
چقدر دوستتان ندارم
دلم که هنوز سر جای خودش است
تنفرم ازشما مادر زادیست
مثل خال روی گونه چپم
فوشم دهید
شما که بغلتان را جز از برای روسپیان نگشودید
لعنت برشما
دهان که میگشایید
زهر هزاران ساله را درونم میریزید
لعنت برشما
مژه که بر هم مینهید
خواب هزاران انسان را برهم میزنید
لعنت بر شما
اگر زبانم را از بیخ نبرید
من آن شعری را دوست دارم
که هیج قنداق و
مرز و
مکانی،
روئاهایش را آرام نکند.
ودرد هایش هیچوقت تسکین نیابند
هم کلام میشویم
و گوش، تنها زائده ای است بر سر
آنچه بر زبان جاری میشود
جز آن است که بردل.
وآنچه در دل میگذرد،
انعکاس نفرینی است که سالهاست،
دهلیز به دهلیز قلبم را
چون دیوانه ای فریاد میکشد
هر آنچه
دقیقه و ساعت و عقربه است را
عقب می کشم
تمام اعداد سال و ماه را
درهم میریزم
واز تمام دوران زندگیم
جز کودکیم را باقی نمیگذارم
سراغ آینه که میروم
چقدر پیر شده ام!